يوزپلنگانی که با من دويده اند

غزل و رهایی3
نویسنده : جمال تیموری - ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٩
 

همیشه ی خدا تویی درون رنگهای زرد

به لحظه لحظه ها منم تلاقی نگاه و درد

و شایدم ترانه یی که مثل آه آمدی

ونرم مبتلا شدم درون یک هوای سرد

و انتظار میکشم میان ساحت غزل

که واژه یی شبیه تو به پا کند تب نبرد

چو گردباد آمدی و گفتی ای سقوط برگ

برای مبتلا شدن همیشه ی خدا بگرد

منم ستاره ای که در دهانه ی طلوع صبح

برای زنده بودنم کسی خدا خدا نکرد

و ضمّه ای که طرد شد در انتهای حادثه

به  ناگهان فرو نشست به میم ابتدای مَرد

و لحظه یی بیا سکوت پس از گذشت سالها

سه نقطه بر لباس تو نشسته ام شبیه گَرد 


 
comment نظرات ()

 
غزل و رهایی 2
نویسنده : جمال تیموری - ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٩
 

کوچه تنها شاهد حال و هوای درد شد

انعکاس انتظار روزگار سرد شد

کوچه تنها محرم خاموش اسرار و نگاه

یاور ما و رقیب مردم نامرد شد

ما زمانی با نگه بر ناکجا پا میزدیم

جای پامان تک خبرچین دل شبگرد شد

بعد از آن روز جدایی که زمان را باد برد

کوچه هر روز خدا از دیدن ما طرد شد

کوچه مامور تو بود و مثل گلهای حیاط

چند روزی سبز اما ناگهانی زرد شد

روزی از دور آمد و در گوش من آهسته گفت

او هم از دوری تو بیکاره و ولگرد شد

کوچه هم رفت و کنون با کوچه ای همبستر است

سرنوشتش آنچه میبایست نامیکرد شد

من شدم عرفان.تلالو.رنگ.آبیّ جنون

در سکوتی گم شدم حالا تمامم فرد شد

شاه بیت شعرهایم بعد عمری ای عزیز

مصرعی با مطلع" ای بیوفا برگرد" شد 


 
comment نظرات ()