يوزپلنگانی که با من دويده اند

دختری به نام غزل
نویسنده : جمال تیموری - ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٠
 

حاضر نبود مکث نگاهش رها شود

یا رو نمی شدش برود سنگ پا شود

یک مرد با تمام گناهش به عاشقی

یک زن به ارتعاش صدا مبتلا شود

سر تکیه داده بود به دیوار آینه

ترسش گرفته بود مبادا فنا شود

مادر پریده رنگ،کنارش نشسته تا

دختر از این تصور باطل رها شود

می خواهم از تنیدن این پیله ی غزل

پروانه ای شجاع نصیب شما شود

دختر پرید، روسری اش را به سر گذاشت

تا راز نقش رازقی اش برملا شود

تک خال صورتش به خیابان نشانه رفت

شلیک کرد تا پسری آشنا شود

در ماجرای عشق درنگی نیاز بود

دختر بلد نبود چگونه فدا شود

مردی ز ناز پر نفسش کرد،ناگهان

لب بر لبش نهاد، که شادی به پا شود

زایید دخترک غزلی لابلای شهر

تا عشوه های غمزده اش،شعر ما شود

حالا غزل به سینه ی من چنگ می زند

شاید بزرگ گشته و در شعر جا شود

 

24/1/1388


 
comment نظرات ()