يوزپلنگانی که با من دويده اند

غزل و رهایی3
نویسنده : جمال تیموری - ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٩
 

همیشه ی خدا تویی درون رنگهای زرد

به لحظه لحظه ها منم تلاقی نگاه و درد

و شایدم ترانه یی که مثل آه آمدی

ونرم مبتلا شدم درون یک هوای سرد

و انتظار میکشم میان ساحت غزل

که واژه یی شبیه تو به پا کند تب نبرد

چو گردباد آمدی و گفتی ای سقوط برگ

برای مبتلا شدن همیشه ی خدا بگرد

منم ستاره ای که در دهانه ی طلوع صبح

برای زنده بودنم کسی خدا خدا نکرد

و ضمّه ای که طرد شد در انتهای حادثه

به  ناگهان فرو نشست به میم ابتدای مَرد

و لحظه یی بیا سکوت پس از گذشت سالها

سه نقطه بر لباس تو نشسته ام شبیه گَرد 


 
comment نظرات ()