يوزپلنگانی که با من دويده اند

اِرا
نویسنده : جمال تیموری - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢۱
 

 

مرد روی دیوار کوچه ی بی خانه نشست .صدای بره ای  را شنید. به اطراف نگریست. دو زن یکی سفید پوش و یکی سیاه پوش رد می شدند. پرسیدند: شما چرا رو دیوار نشستین ؟

مرد چیزی برای گفتن نداشت. خندید. سوت زد. رنگ لباسِ  زن ها تغییر کرد. پرسیدند : می دونی منزل اِرا  کجاست؟

مرد گفت: آتیش دارین؟

-  نه

مرد باز هم خندید. سوت زد. یک آهنگ قدیمیِ دوست داشتنی .دو زن بهم نگاه کردند. مرد سوت زدن را ادامه داد. دو زن نشستند . مرد باز هم سوت زد. دو زن دراز کشیدند. صدای بره ای شنیده شد. مرد به اطراف نگریست. وقتی نگاهش برگشت دو زن خوابشان برد.

*

مرد روی دیوار کوچه ی بی خانه نشسته بود.

آدم های دیگر هم آمدند .همه پرسیدند: منزلِ اِرا اینجاست؟ 

مرد باز هم پرسید :آتیش دارین؟

و وقتی جوابِ ((نه)) را شنید سوت  زد. رنگ لباس هایشان عوض شد. بعد همه ی آدمها خوابیدند.

*

سیصد و نه سال گذشت . آخرین نفر یک چوپان جوان بود که با بره اش رد می شد. چوپان چیزی نپرسید. مرد صدای بره ی چوپان را که شنید پرسید : آتیش داری ؟

چوپان دست برد توی جیبش  و یک فندک مارک دار بیرون آورد. مرد از روی دیوار پایین پرید. سیگارش رو روشن کرد. پکی عمیق زد. سوت نزد. رفت.

چوپان انبوه همه ی آدم ها را دید . از آن همه آدمِ خوابیده تعجب کرد! خواست صدایشان کند و چیزی بگوید .اما دندانهای جلویش انحراف داشت .زبان هم میزد. جمله اش شبیه سوت زدن شد .از تعجب فقط سوت زد. سوتی کشیده و ممتد. از صدای سوتش همه ی آدم ها از خواب بیدار شدند.

*

مرد روی دیوار کوچه ی بی خانه نبود .دیگر از اِرا خبری نبود. کوچه پر از آدم بود.

                                                       ۲۱/۳/۱۳۸۷                                                                     

 

 


 
comment نظرات ()