يوزپلنگانی که با من دويده اند

کود انسانی
نویسنده : جمال تیموری - ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۳٠
 

ماشینا یکی یکی میرفتن سمتِ رودخونه. ترافیک شدیدی شده بود. اولی پیکان ایران 62 بود. یه بوق ِ ده یازده زد. بعد دستی رو آزاد کرد و پرید تو آب. چند متری زیر آبی رفت و آروم سرش رو آورد بیرون. اگزوزش به زوز زوز افتاده بود.

 بعدی یه مینی بوس بنز آبی رنگ بود . ایران 33 . مسافراش دسته جمعی صلوات فرستادن. تا نصفش توی آب بود. وقتی اومد بیرون یه بوق شیپوری زد . اما آب رفته بود تو بوقشو به تِته پِته افتاد.

بعدی یه پیکان سفیدِ دیگه. این یکی بخواب بود و رینگ اسپورت داشت. اگزوز دو لول هم وصل کرده بود. معلوم بود طرف ماشین بازه. چه گرد و  دودی. یه صدای بلند از اگزوز و بعدش تِیک آف. چشمو باز کردیم اومد بیرون.

حالا نوبت ما بود . پژو بود ماشینمون. بابام به فرانسه چیزایی به مامور دم رودخونه گفت. اونم از ما پول نگرفت. لبخندی زد و  زنجیر ورودی رو داد پایین.

عقب پدر بزرگم نشسته بود. با محاسن سفید بلندش و کله کچلش گفت :

_ باید نیتتون  پاک باشه و الا مرضش خوب نمیشه.

من زیاد به این چیزا اعتقاد نداشتم. اما جلو پدر و پدر بزرگ جرات نداشتم چیزی از این عقایدم بگم . بی هوا گفتم :

_من که نیتم پاکه.

نگهبانه اشاره داد بریم. همین که زنجیر رو داد پایین بی سیمش صدا خورد. یه چیزایی گفت و بعد زنجیر رو دوباره کشید بالا.

 بابام باز به فرانسه چیزی گفت. نفهمیدم . فقط یه جمله زیاد توش (ش) داشت.

_ بابا !  چی شده ؟ چی میگه؟

_ میگه گزارش دادن یکی بالا رودخونه ادرار کرده.

_ خب به ما چه ربطی داره؟

پدر بزرگ سکوتش رو شکست و گفت: عزیزم، آب تاثیرش از بین میره، باید پاک باشه.

دو دقیقه ای منتظر موندیم. ساکت ِ ساکت. ترمز دستی رو کشیدم . پام رو از کلاج برداشتم . سه یا چهار دقیقه به سکوت گذشت . من داشتم رو فرمون ریتم میگرفتم. یهویی بابا سکوت رو شکست :

_  پنج دقیقه.

پدر بزرگ که تو چرت بود یه متری پرید.

گفتم : چی پنج دقیقه پدر؟

_ زمانش...

انگار داشت آروم زیر لبی واسه خودش حساب کتاب میکرد.

_ پنج دقیقه طول می کشه. طول رود از سرچشمه ده کیلومتره .اگه میانگین شتاب آب تو سربالایی ها و سر پایینی ها رو  در نظر بگیریم اونوقت ضربدر تعداد کیلومتر کنیم......

دوباره شروع کرد زیر لبی حساب کردن.

 دو نفر که معلوم بود برادرن و تو صف حوصلشون سر اومده بود از کنار ماشینمون رد شدن. بزرگه به کوچیکه میگفت : ببین اگه ماهی داره عصری بیایم ماهیگیری.

بعد هم رفتن لبِ رودخونه.

 ایندفعه هم صدای بابا سکوت رو ترکوند :

_ آره درسته .ساعت چنده؟

گفتم: پنج و سه دقیقه

_ الان دیگه پاک میشه.

_ چی پاک میشه پدر؟

_ تاثیر ادرار . با محاسبات من چند ثانیه دیگه زنجیر رو میدن پایین.

پدرم استاد ریاضی فیزیک بود. عضو هیات علمی دانشگاه. البته وقتای اضافیشو توی کشتزار برنج می کاشت. گاهی اوقات هم میرفت انبار پرورش مرغ عمو تو جوجه کِشی کمکش می کرد.

بدون اینکه بخوام، گفتم: بنظرم چهار دقیقه دیگه میکشن بابا، باهام شرط می بندی؟

منتظر وقت بود .عاشق شرط بندی بود. از وقتی هم که یادمه باخته بود.

_ شرط می بندم می بازی جوجه.

دست هم رو فشردیم. دو دقیقه گذشت. هنوز زنجیر رو ننداخته بودن. بابا باخته بود. دلم براش سوخت. گفتم : شرط کنسل، شوخی کردم.

پیش پدر بزرگ کِنِف شده بود. نخواستم بیشتر از این خجالت بکشه.

بعد از یکی دو دقیقه مامور نگهبانی زنجیر رو آزاد کرد. در حدود زمانی که من گفته بودم. البته شانسی یه عدد انداختم که گرفت.

ترمز دستی رو زدم پایین و راه افتادیم به سمت آب. بخاطر قلب پدر بزرگ آروم روندم. خیلی نرم. تقریباً زیر آب بودیم . وقتی اومدیم بیرون انگار که سبک تر شده بود ، ماشینمون رو میگم. دیگه ریپ نمیزد. تعجب کردم. من که نیتم پاک نبود. فکر کنم کارِ اد راره بود. همیشه کود انسانی تقویت کننده است. فکر کنم نصف فکر آدما از طریق دفعشون خارج میشه. اینم حتماً از همون سریاش بود.

بهر حال. هربار که ماشینمون به ریپ زدن می افتاد کارمون شده بود که بیایم رودخونه. دیگه بمن هم باور شده بود که تاثیر داره. اما نمیدونم چرا هر دفعه که نوبت غسل تعمید ماشینمون میشد یه نفر تو سرچشمه خرابکاری میکرد. اعتراض هم کردیم. ولی گفتن به ما مربوط نمیشه.  تا اینکه وقتی پدر بزرگ مرد فهمیدم علتش چی بود. کار یکی از دوستای پدر بزرگ بود . رفتم خِرِش رو گرفتم .

گفتم: مردِ حسابی این چه کار ی بود که میکردی؟

یه چیزی گفت که دلم براش کباب شد.

گفت: کوچیک که بودم یه پیراهن تازه خریده بودم که خیلی هم دوسِش داشتم. پدر بزرگت که هم بازیم بود یه روز رو حساب شوخی رو پیراهنم ادرار کرد. چون زورم بهش نمیرسید ، چیزی بهش نگفتم. این موضوع رو دلم مونده بود. بخاطر همین زد به سرم که اینجوری انتقام بگیرم. حالا که اون مرده پشیمونم، هرچند به اینکار عادت کردم.

 

منم که خیلی دلم براش سوخته بود گفتم: عیبی نداره ، به کارت ادامه بده ، راستش ما هم به این کارت عادت کردیم .

 تا وقتی پدر زنده بود این روند ادامه داشت. ولی وقتی اون مرد مجبور شدم ماشین رو بفروشم تا بدهییاش رو تسویه کنم .به خاطر همین دیگه از اون پیرمرده خبری نشد. بعدها شنیدم که وقتی داشت خودشو سبک میکرد پاش سر خورد افتاد تو رودخونه ، مرد.

 

به احترامش مدتیه که میرم سرچشمه. نمیدونم نصیب کدوم بدبختی می شه که ده دقیقه بیشتر منتظر بمونه. حس میکنم دیگه تو زندگیم زیادی فکر کردم. باید استراحت کنم. لا اقل با کود انسانی خیلی چیزا رو تقویت میکنم. کار دوست داشتنی ایه.

 

 

14/3/1387   نوشهر

 

 


 
comment نظرات ()