يوزپلنگانی که با من دويده اند

بازی
نویسنده : جمال تیموری - ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٥
 

این یکی از غزل های قدیمیمه...امروز لای کاغذ پار ه هام پیداش کردم تقدیم به ( ب. ب )... به یاد اونروزا ...

     

             ساحل نوشهر-خرداد87 

 

بازی تمام شد، تو ندیدی مرا ، کجا؟؟؟

با ما بمان، بدون ِ شما مرده ایم ، ما

فردا شروع سوت، دوباره فقط تویی

بازیکن جسور، و شاید بدون ِ نا

این دستِ آخر است که گفتی برنده ای

لیکن فریب خورده ای و برده ایم ، تا

اینگونه سرنوشت رقم شد که دوستت

دارم، هزار فاصله باشد اگر، تو را

قاضی قرار داده ام و با تو می دوم

حکم دروغ شانییتت نیست، آشنا

هستی ، ولی چه سنگدل  و بی مروتی

این حق من نبوده و کم بود؟، بیوفا

پاهای من چه سست  به میعاد می رود

آنجا که گاهِ اولمان بود ، بی حیا

آغوش بود و حرم ِ نفسهای گرممان

در حیرتم هنوز، چه شد بینمان، چرا؟

بازی تمام شد تو ندیدی مرا هنوز؟

برگشته ایم باز به آغاز ماجرا...

 

٣/٧/٨۶


 
comment نظرات ()