يوزپلنگانی که با من دويده اند

((من قاتل هستم یا نیستم؟))
نویسنده : جمال تیموری - ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٦
 

 

 

دختر چاقه به لاغره گفت: چیه ؟ بازم طبعت گل گلی شده؟

لاغره خندید و گفت : بخونم؟

چاق تره عینک آفتابی پهنش رو زد به چشماش . خیره شد به دریا و گفت: با اجازه بزرگترا بعععله.

لاغره که شالِ راه راهِ مشکی سفید رو موهاش بود یه تکون به موهاش داد وگفت: بی مزه.  بعد هم  صداش رو با سرفه مغرورانه ای صاف کرد و خیلی جدی گفت: به نظر ت من چه جور دختر جالبی هستم؟

چاقه به تمسخرگفت : بنظرم ، شما جالبتر از این حرفا هستین  ،خیله خب ، بخون ببینم چی نوشتی، خانومِ سیمین دوبوار.

دختر چند صفحه از دفترچه جلد آبیش رو ورق زد و شروع کرد به خوندن:

*

"بنظر می اومد پسره بیست و شش یا هفت سالی داشته باشه. به ساحل اومدن  کار هر روزش بود. رو آخرین نیمکت می نشست و اول از همه زل میزد به تلاقی دریا و آسمون


 اونوقت بعد از اینکه دور و برش رو  می پایید از تو کیفش دفترچه یادداشت قرمزش رو بیرون می آورد. تو لحظهء تمرکز چهره اش دیدنی می شد. اولین کلمه ای که به ذهنش می رسید رو می نوشت. بعد یه نگاه دیگه می انداخت و ادامه می داد. پیراهن قهوه ای براقی به تن داشت که رو سینه اش به انگلیسی متنی چاپ شده بود. یک طرف نوشته بود : " من قاتلم"، و طرف دیگه: "من قاتل نیستم" . آدم نمی دونست کدوم رو باور کنه! پیراهن و عینک آفتابی قهوه ایش ژست خاصی بهش بخشیده بود ، ژست نویسنده های کهنه کار. اما به قیافش نمی خورد اینکاره باشه. اون روز تو اولین دوری که با چشماش زد دو تا دختر رو رو نیمکت کناریش دید. یکیشون چاق تر و یکی لاغرتر. اونوقت شروع کرد به نوشتن.  اولین جمله اش این بود: بادی شدید شالِ گورخری دختر لاغره رو از روی سرش جابجا کرد. چاقه بهش گفت:  هی ، هی، اون پسره رو ببین میخ شده به ما.آشنا میزنه... "

 

*

چاقه  با شنیدن جمله های آخر سیمین دو زاریش افتاد. عینکش رو از رو چشماش برداشت و با لبخندی تمسخر آمیز گفت:

مسخره ام کردی ؟ این که همین پسره کناریه است!

سیمین  دستش رو سمت شالش برد و گفت: هیس...بذار ادامه شو بخونم...

- خیله خب توام...  فکر کرد ه کامو ئه ...هِه... بخون

 

 

*

"... پسر همیشه ناهار نخورده از سر کار بر میگشت و  میومد سراغ همون نیمکت و دفترچه اش . این بار هم با همون وضعیت اومده بود... "

 

سیمین شالش رو کشید جلو و ادامه داد :

"...لاغره شالش رو سرش کشید و به چاقه گفت : پاشو بریم.

- کجا ؟

. اون پسر که داره اون ور می نویسه گرسنه شه ، ناهار نخورده.

چاقه نگاهی انداخت و با خنده  گفت : گرسنه اش نیست. تو کفه.

لاغره جواب داد: هر جور فکر می کنی ،ولی من حس کردم معده اش تیر کشید. پاشو دیگه.

 -  چه ربطی به ما داره؟

.گناه داره. بریم که اونم بره دنبال کارش. نمی خوام که سوژه اش  بشیم .

-   بابا تازه داشتیم حال میکردما. 

.    بریم دیگه.

بالاخره چاقه رو یه جورایی قانع کرد.

چاقه از جاش بلند شد و کیفش رو جمع و جور کرد و گفت: بریم که تو کف بمونه.

همین که پا شدن برن ،پسر با صدای بلندی صداشون کرد..: کجا؟...."

*  

پسر هنوز زیر چشمی اونا رو می پایید. چاقه از تو کیفش آینه ای در آورد ، نگاهی به گونه های آفتاب خورده اش کرد. رژی به لبش کشید و لباش رو بهم مالید. به سرعت عینکش رو به چشماش زد ، گفت: سیمین  ، تو نابغه ای . پاشو بریم.

- کجا؟ هنوز تموم نشده. تازه داریم به قسمت جناییش می رسیم.

. پیراهن قهوه ایه دفترچه اش رو از تو کیفش بیرون آورده. بریم که گرسنه نمونه. بقیش رو خونه برام بخون.

لاغره لبخندی از روی رضایت زد و بعد از کمی سکوت گفت :. ولی این فقط یه داستانه..

- مثل اینکه داره به حقیقت می پیونده.

سیمین نگاهی به پسر انداخت و گفت : ظاهراً حق با توئه.

-. اون فقط خواست خودی نشون بده.. من مردا رو می شناسم. همین که تو داستانت اسمش رو آوردی برای سرشم زیادیه. بریم .

*

وقتی خواستن برن از سمت پسر رفتند. نگاهشون به پسر افتاد و خندیدند، اما پسر فقط لبخندِ نا محسوسی زد. پسر زیرِ لب چیزی گفت، اما واضح نبود و خوب شنیده نشد. دخترا هم  بهم چیزایی گفتن و بلند خندیدند. سیمین لاغره پیراهن پسر رو با انگشت نشون داد و بلند گفت : بالاخره قاتل هستی یا نیستی؟ تکلیفِ ما رو روشن کن. من یکی رو که کشتی...

 هر دو با هم قهقهه زدند. بدون اینکه پشت سرشون رو نگاه کنند تو افق محو شدن. پسر تا آخرین لحظه هم نگاشون کرد. بعد چشماش رو چرخوند سمتِ نوشتهء رو پیراهنش. دردی رو تو معده اش حس کرد. خیلی شدید بود. آخ ِخفه ای گفت . بیست صفحه از دفترچه اش رو ورق زد. بالای صفحه بیست و یک هم  نوشت :" من قاتل هستم یا نیستم؟ بازم نتونستم کاری کنم...."

نتونست ادامه بده . زیرش تاریخ زد. دفترچهء جلد قرمزش رو بست . فقط زل زد به مرزِ دریا و آسمون.

    

جمال تیموری

 9/2/87      


 
comment نظرات ()