به همین راحتی

بهار نارنج ها روی سنگفرش خیس. دیگر از شال گل بهیت خبری نیست. دیگر انگشتانت پسته های خندان را به قهقهه وا نمی دارند. دیگر راه باریکه های سایه روشن جاسوسیِ لبهایمان را نمی کنند.

 

_ خیلی لاغری ، همیشه همینجور بودی؟

_ بابام میگه : دختر باید تو دستای مردش جا بشه .

_ می تونی مثِ این عکس قدیمیت تپلی بشی؟

_ ببین ، گذشته رو بی خیال . من الان اینم.

_ ولی من میخوام مامانِ نیکان قوی باشه.

 

تو سکوت می کنی و میروی در گذشته ای نه چندان دور.

 

_ میخوام ازت بچه داشته باشم.

_ فکر میکنی راحته؟

_ براحتی ِ گفتن ِ دوسِت دارم.

 

این جمله را از تو آموختم. بی آنکه بدانم چیست چون مرغ عشق نر چهچه ماده را تقلید میکردمو تو میخندیدی . جنین ِ مرده را لابلای زباله هایی که جای بهار نارنج را سفید کرده بودند انداختی . ماشین زباله جسدش را تا گورستان به خاک سپرد. من چشمم را تا پانزده قدم همراهش بردم. هنوز از شال گل بهیت خبری نیست. پوست باریک گردنت مرا به دیواره های هیز ِ شهر تکیه نمیدهد .

 

_ دیگه نمیخوام ببینمت.

_ بهمین راحتی؟ ما همو خیلی دوست داریم.

_ گفتنش خیلی راحته.

 

من هیچ نگفتم جز دوستت دارم را.

 

_ دوسِت دارم ، نرو... می تونیم یکی دیگه ...

_ گفتنش راحته.

 

مردان شبانگاه شهر حواله ات می کردند. با اندامی کوفته و خسته . کنار زباله ها، جای بهار نارنج را به تو دادند.

 

_ منم ناصر

_ چقدر میدی ؟

_ سوار شو

_ نقد ، پیش میگیرم

_شدی یه جنین ِ مرده کثیف ، من ناصرم

_ گورتو گم کن مادر قحبه

_ برگرد نسرین ،من هنوز دوسِت دارم. بهمین راحتی .

 

تو پاکترین بودی. به پاکی ِ دوستت دارم. به پاکی جنین مرده ی نیکان.

 

_ برگرد ، داری با کی لجبازی می کنی؟

 

صدایم دور شد، در ماشینی که لجاجتت را با خود برد. همچون بهار نارنج روی سنگفرش خیس یافتمت. با دندانهای بازت لبخند را بهانه میکردی .

 

_ دووسِت ..دا..رم... نا..ص..

 

دندانهای بازت بسته ماند. پانزده قدم با چشمانم بدرقه ات کردم تا گورستان. به راحتی گفتن دوستت دارم. بهار نارنج ها روی سنگفرش خیس. دیگر از شال گل بهیت خبری نیست. 

                              ١٢/٣/١٣٨٧

/ 21 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم دختر عمران

سلام وبلاگت را خواندم بسیار لذت بردم. دیروز تو تاکسی نشسته بودم دو تا دختر و پسر که به نظر با هم دوست بودن کنارم نشسته بودن. با هم حرف می زدن و به راحتی می شد فهمید که چقدر هم رو دوست دارن! دست هاشون به شدت تشنه ی دست های هم بود و به هر دلیلی که از هم دور می شدن به سرعت دوباره در هم فرو می رفتند، یاد روزهای خوش قبل از ازدواجم افتادم و بی قراری دستهای خودم و همسرم. آن حال و هوا گویی دوباره حس عاشقی را در من زنده کرد! امروز که وبلاگت را خواندم نمی دانم چطور شد که یاد آن دختر و پسر افتادم ... همیشه عاشق بمانی در ضمن من هم یوز پلنگ دوست دارم.

مریم دختر عمران

درباره ی نظر دادن درباره ی نوشته هات نمی دونم چی بگم. خودم هم تعجب می کنم از خودم. بار اولمه بی نظر هستم[چشمک] فکر کنم به زمان نیاز دارم[نیشخند]

یک دوست

تستی

شیما

سلام.وبلاگ زیبایی دارید.[لبخند] از اینکه به من سر زدید ممنون.[گل]

چكاوك

و باور کنید به همین راحتی آدم‌ها از صفحه روزگار حذف می‌شوند به همین راحتی

serendipity

salam dooooste man ,,,, kheili mamnoon k sar zadi o nazar dadi,,khoosh hal shoodam ,,,man linket kardam maamnon misham linkam kooni [ماچ][ماچ][ماچ][چشمک] bazam behem sar bezan,,montazeram,,take care